
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است .
هنوز انسان چیزی به باد می گوید
و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است
و در مدار درخت
طنین بال کبوتر ،
حضور مبهم رفتار آدمی زاد است .
صدای همهمه می آید
و من
مخاطب تنهای بادهای جهانم.
و رودهای جهان
رمز پاک محو شدن را به من می آموزند ،
فقط به من .
و من
مفسر گنجشک های دره گنگم.
به دوش من بگذار ای سرود صبح " ودا " ها
تمام وزن طراوت را
که من دچار گرمی گفتارم
ولی مکالمه یک روز محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شکوه شاهپرک های انتشار حواس
سپید خواهد کرد.
حال
کدام راه مرا می برد به باغ فواصل ؟
عبور باید کرد
صدای باد می آید عبور باید کرد
و من مسافرم ای بادهای همواره
مرابه وسعت تشکیل برگ ها ببرید
مرا به کودکی شور آب ها برسانید
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا به هم بزنید
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
حضور هیچ ملایم را
به من نشان بدهید
ستاره ی زندگی...